تبليغاتX

:: مهدی موعود ::  

انتظار



نامه‌اي به گل نرگس
حميده‌ دانشجو

چند صباحي بود كه مي‌خواستم برايت نامه‌اي بنويسم، اما نمي‌شد و حالا دست به قلم برده‌ام تا حرف‌هايم را به تو بگويم اي مونس شب‌هاي تارم، اي مولاي من!

با خود گفته بودم نامه‌ام را كنار مزار مادرت خواهم گذاشت تا زودتر از همه نامه مرا بخواني اما به ياد آوردم هرگز جايي براي نامه‌ام پيدا نخواهم كرد، امروز تصميم دارم با قلم صبر بركاغذ اعتقاد حرف‌هايم را بنگارم و آن را درون پاكت خواهش بگذارم، بر رويش تمبر ايمان بزنم و آن را درون صندوق اخلاص بيندازم تا پستچي انتظار آن را به دست تو برساند.

اي خورشيد آفرينش! سال‌هاست كه سرود آمدنت را در ترنم باران و فرياد آبشاران و نماي چشمه‌ساران مي‌شنويم و به اميد ديدنت يأس را بر كوه‌ها سر مي‌بريم. سالهاست كه از شهر ويران افكار‌مان بر قله‌هاي رهايي گام مي‌نهيم تا لحظه‌اي نسيم بهاريت را احساس كنيم.

اي گل سرسبد آفرينش! به ما گفته‌اند: وقتي تو بيايي عدالت بر كرسي مي‌نشيند. ما منتظريم تا با آمدنت سلطه ستم واژگون شود و غافلان زمانه از خواب غفلت بيدار شوند.

آري گل نرگس به ما آموخته‌اند؛ كه ظهور تو بي‌ترديد بزرگترين جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خير خواهد كرد و ما بي‌صبرانه به انتظار جشن ظهورت نشسته‌ايم.

امروز مي‌خواهم از خودت بپرسم؛ اي مهتاب آسمان خلقت! تا سپيده دم فرج چند نافله باقي است؟ تا كي در آدينه‌هاي عمر با دست‌هاي بلند «ندبه» تو را التماس كنيم؟ تا كي كوه‌سارها بي تكيه‌گاه باشند؟ تا كي همچون گل‌هاي آفتاب‌گردان در پي آفتاب باشيم؟

اي اجابت كننده هر دعا! پنجره قلب منتظران رو به آسمان بي‌كرانت گشوده است تا با يك اشارت تو، غبار اندوه غيبت از دل‌ها برخيزد و چشم‌ها به تماشاي باران ظهور بنشيند و اكنون اي پيام همه رنگ‌هاي روشن، از گل زيباي باغ عدالت كه ما با تمام وجودمان در انتظار ديدارت هستيم، اي سكوت و وقار زيباي شب‌ها! اي درخشش ماه و ستاره‌ها كه خود وعده داده‌اي مي‌آيي، بيا و عهدي را كه با ما بستي به جا آور، ما هنوز سر همان كوچه سبز كه به انتظار ختم مي‌شود ايستاده‌ايم و بي‌قرارتر از هميشه نداي انتظار سر داده‌ايم. خدايا، شب يلداي هجران را به يمن ظهور ماه كاملش كوتاه كن و به ما توفيق ده تا طلوع جمالش را از نزديك ببينيم.



[مجله شماره 12 : - دل نوشته]

+نوشته شده درساعت توسط طاهره |

فرهنگ عاشورا، زمينه ساز فرهنگ انتظار است.
انتظار، ادامه عاشورا است و چشم به راه حسين ديگرى نشستن، دركربلاْ"یى به وسعت جهان. در زيارت عاشورا، در دو قسمت، از خون خواهى حسين (ع) در ركاب امام مهدى (ع) خبر مى دهد. (1)
امام باقر(ع) فرمود: يكديگر را در روز عاشورا، اين گونه تعريت دهيد: اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسین و جعلنا وایاکم من الطالبین بثاره مع ولیه الامام المهدی من آل محمد (ع) (2) خداوند اجر ما و شما را در مصيبت حسين (ع) بزرگ گرداند و ما و شما را ازكسانى قرار دهدكه به همراه ولى اش، امام مهدى از آل محمد(ع)، طلب خون آن حضرت كرده، به خون خواهى او برخيزيم.
پاره اى روايات، عاشورا را روز ظهور حضرت مهدى (ع) ذكركرده اند. (3)
پس انتظار، انتظار انتقام عاشوراست و ياران مهدى (ع) همه عاشورايى اند. كسانى مى توانند در ركاب مهدى (ع) باشند و امام حق را يارى رسانندكه در مكتب عاشورا، آبديده شده و معيار جنگ و صلح را از او آموخته باشندكه حسين (ع)، خود معيار سلم و حرب و تولأ و تبرا است. (4)

  1- مفاتیح الجنان زیارت عاشورا .
2- مصباح المتجهد مفاتیح الجنان.
3- غیبة طوسی ص274.
4- عاشورا وانتظار. پور سید آقایی ص 42.

+نوشته شده درساعت توسط طاهره |

دكتر فرامرز سهرابي

نهاد «جامعه منتظر» را به خوبي مي‌توان با نگاه به آموزه‌هاي نبوي و علوي رصد نمود و درباره گستره و غناي آن به انديشه و خردورزي پرداخت. پيامبر اکرم صل الله عليه و آله همواره از آغاز جامعه اسلامي، کام امت را با انتظار مي‌گشود و آنان را به فراسوي چشم‌اندازنگري، برنامه محوري و تلاش‌گري ره‌ مي‌نمود و جان آنان را با نسيم کلام خويش اين‌گونه آشنا مي‌ساخت: «افضل اعمال امتي انتظار الفرج. »

بنابراين حديث، انتظار فرج که برترين اعمال امت پيامبر آخر زمان صل الله عليه و آله به شمار مي‌رود، استوار مي‌گردد:

1. انتظار فرج و چشم‌اندازنگري؛

2. چشم‌اندازنگري و برنامه محوري؛

3. عمل و تلاش‌گري.

4. جامعه اسلامي اين‌گونه زمينه‌هاي رفتن باطل و آوردن حق را فراهم مي‌سازد و مسير تحقق فرج و عدالت‌گستري را به پا مي‌دارد.

نظام تربيتي و زمينه‌سازي

رفتن باطل، ضرورت و آوردن حق، رسالت است. از آن‌رو که در نظام خلقت و قانون‌مند جهان، بي‌حساب حرکت کردن نابودي است، سنت‌ها و قانون‌ها، مرصاد و کمين کساني هستند که سرکشي و غرور را بر خود بسته‌اند و خدا با اين مرصاد و سنت‌ها آنان را باز مي‌دارد.

باطل رفتني است  ( إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ) رسالت ما آوردن حق و تحقق بخشيدن به آن است. پيش از رفتن باطل اين رسالت را بايد به جا آورد که  (جاءالحق و زهق الباطل[1] )‌.[2]

زمينه‌سازي يا انقلاب فرهنگي

آوردن حق، زمينه مي‌خواهد. اين رسالت، روشن‌گري و بينات مي‌خواهد که نظام تربيتي اسلام عهده‌دار است. امروزه اين زمينه‌‌سازي را «انقلاب فرهنگي» مي‌نامند.[3]

فرهنگ، يعني مجموعه ارزش‌ها و معيارهاي حاکم بر جامعه. پس انقلاب فرهنگي ارزش‌هاي موجود را دگرگون مي‌سازد و روابط اجتماعي را به گونه‌اي ديگر مي‌گرداند و به رسوم، اساطير، علوم و ارزش‌ها، شکلي و غنايي ديگر مي‌بخشد.[4]

دگرگوني ارزش‌ها

براي اين انقلاب فرهنگي، ارزش‌ها را بايد دگرگون کرد. و معيارها را درهم بايد ريخت. تا آن‌که تمام روابط و ضوابط و تمام صنايع، علوم و اساطير، هم‌آهنگ با ارزش‌هاي جديد، دگرگون شوند. بنابراين، براي دگرگون کردن فرهنگ، ارزش‌هاي حاکم را بايد جست‌و‌جو کرد؛ همان آرمان‌ها و هدف‌هايي که نيازها و سائقه‌هاي رواني انسان را پاسخ مي‌گويند.[5]

نقش بينش در تحول ارزش‌ها

آن‌چه ارزش‌هاي آدمي را دگرگون مي‌تواند سازد، همان بينش انسان است. هدف‌ها و آرمان‌ها در زمينه‌هاي گوناگون آگاهي، تغيير شکل مي‌دهند. چه بسا آرمان و ارزش امروز، ضد ارزش فردا به حساب آيد.

تا آن هنگام که بينش انسان از خود دگرگون نشود، بينش او به جهان و در نتيجه به تاريخ «که رابطه انسان با جهان است» و به طبقات اجتماعي و حکومت‌ها و سياست‌ها، دگرگون نخواهد شد. بنابراين، انسان از لحاظ شناخت و آگاهي از خودش عبور مي‌کند تا به جهان برسد. انسان با تلفيق تجربه‌گرايي و عقل‌گرايي تنها به تحليل علمي جهان دست مي‌يابد، نه تبيين کلي آن؛ زيرا تبيين کلي جهان نه از تجربه و نه از عقل که از ادراکات بلاواسطه‌ انسان مايه مي‌گيرد و تفکر از همين منبع شناخت مي‌جوشد و استنتاج مي‌نمايد.

انسان خود را بي‌واسطه احساس مي‌کند. با درک وضعيت، تقدير و ترکيب خود، به شناخت نظام و جمال و حق و اجل مي‌رسد و تاريخ و طبقات را در رابطه انسان با جهان مي‌فهمد و تضادهاي اصلي را هم‌آهنگ با نظام هستي و مي‌شناسد.

بنابراين، انسان ترکيب خود را بي‌واسطه احساس مي‌کند. او ترکيبي از اندام‌هاي حسي، تخيل، تفکر، تعقل و غريزه‌هاست. اين احساس بي‌واسطه است و البته از راه مقايسه با سنگ، گياه و حيوان هم تفاوت‌ها را مي‌تواند بشناسد و استعدادها را مي‌تواند کشف کند. انسان با آگاهي از ترکيب پيچيده‌ خودش به موارد زير دست مي‌يابد:

1. توقعش از خودش بالا مي‌رود و ارزش‌هايش متحول مي‌شود و ديگر به لذت، خوشي، رفاه تکرار و تنوع زندگي دل نمي‌بندد؛ چون بيش از اينها استعداد دارد و هرگز ساخت او با لذت و خوشي نمي‌سازد. از همين‌رو، خود آگاهي درد و رنج را در وجود او وارد کرده است و او همراه اين همه رنج و با وجود اين ترکيب و اين همه استعداد چاره‌اي جز حرکت و رفتن ندارد و جز تحرک نمي‌تواند بخواهد و اگر هم تحرک را نخواهد، مجبور است که رنج ببرد و ضربه بخورد.

2. در اين ترکيب پيچيده با جبرهاي گوناگون، آزادي خود را مي‌شناسد و عمل او، ديگر همانند حيوانات انعکاس و بازتابي نمي‌تواند باشد؛ چون که از تفکر، تعقل و سنجش هم برخوردار است. از همين رو، از عمل انعکاسي به عمل انتخابي مي‌رسد و بايد توجه نمود که انسان از اين ترکيب برخوردار است و اصالت با همين ترکيب است. فکر، عقل، غريزه، تجربه، وراثت و تاريخ، در ترکيب پيچيده آدمي، اصل و زيربنا نيستند که در ترکيب اصل با ترکيب است و همين ترکيب پايه به شمار مي‌رود.

3. انسان با همين ترکيب پيچيده، کليدي براي شناخت جهان به دست مي‌آورد و با بينش که از وضعيت، تقدير و ترکيب خود مي‌يابد، به اين تلقي از جهان مي‌رسد:

1- نظام و قانون‌مندي جهان هستي؛

2- جمال و زيبايي جهان هستي؛

3- حق و هدف‌داري جهان هستي؛

4- اجل و مرحله‌اي بودن جهان هستي.[6]

حرکت فکري انسان از همين ادراکات بي‌واسطه و منابع دست اول سرچشمه مي‌گيرد، ولي محدود و محبوس در آنها نمي‌ماند و اين ادراک و احساس، خود کليد و آغازي براي شناخت «جهان»، تاريخ و جامعه است. اين بينش فلسفي، براساس آن ديد کلي انسان از خود، هستي و نقش او در هستي بيان مي‌شود، برداشت‌هاي علمي را تعيين مي‌کند و چهارچوبي براي جهت دادن به تمام تجربه‌ها و علوم مي‌سازد. بر همين اساس، آدمي با شناخت ترکيب خويش سرود «انّي ذاهب»[7] را سر مي‌دهد، نقش اساسي خود را حرکت مي‌داند و جهان هستي را مسير و صراط مي‌شناسد.[8]

و مهم‌ترين مسئله براي دگرگون کردن بنياد فکري در جامعه، همين بينش است که انسان به اين منبع و درک بي‌واسطه، آگاهي پيدا کند.[9]

تبيين عناصر تقدير، ترکيب و وضعيت

براساس ترکيب ويژه انسان، شناخت بي‌واسطه و حضوري انسان و آزادي‌اش، فطري و هم‌آهنگ با ساخت، بافت و خلقت اوست. انسان مجبور است که آزاد باشد. احاديث بر اين گفته اشارت دارند که «لا جبر و لا تفويض بل امر الامرين.[10]» انسان هر دو را دارد؛ يعني جبر در اختيار و اختيار در عمل.

اين انساني که براساس ترکيب خاص خود مجبور است انتخاب کند، براي انتخاب کردن به سنجش نيازمند خواهد بود. و براي سنجش، به شناخت نياز دارد. پس انتخاب، سنجش مي‌خواهد و سنجش هم نيازمند به شناخت است. در اين صورت، شناخت بي‌واسطه، منبع نتيجه‌گيري‌هاي فلسفي او خواهد بود. آدمي «قدر» و اندازه نيروهاي خود را احساس مي‌کند، «ترکيب» و چگونگي خود را احساس مي‌کند، «وضعيت» و محکوم بودن خود را احساس مي‌کند، و اين‌گونه تقدير، ترکيب و وضعيت انسان، کليدهايي براي شناخت جهان، نقش انسان و ادامه او مي‌شوند.[11]

تقدير

تقدير، يعني انسان اندازه استعدادها و نيروهايش را شناسايي کند و براساس آن استمرار امتداد خود را بيابد. آدمي به اندازه استعدادهايش ادامه دارد و مقدار نيروهايش استمرار او را مي‌نمايد. بدين‌سان، اصل معاد مطرح مي‌شود.[12]

ترکيب

ترکيب، يعني چگونگي هم‌آهنگي اين نيروها و استعدادها با يک‌ديگر و بيان اين نکته که آن ترکيب به تبديل مي‌انجامد.

ضرورت حرکت انسان از کيفيت ترکيب او مايه مي‌گيرد. ترکيب و ساخت او به گونه‌اي است که امکان ايستادن را نخواهد داشت. به انسان خود آگاهي داده‌اند و شوري در او ريخته‌اندکه فاصله بودن و شدنش را احساس مي‌کند. همين احساس، او را در مراحل عالي روحي، اجتماعي و تاريخي‌اش به حرکت مي‌کشاند.

با وجود همين ترکيب خاص انسان، نقش او در جهان هستي احساس مي‌شود و او مي‌يابد که تنوع‌ها، تکرارها، بازي‌چه شدن و بازي‌گري‌ و تماشاچي بودن، نمي‌تواند نقش آدمي باشد و به خوبي مي‌فهمد که آنها همه ماندن و گنديدن است. از اين‌رو، با ابراهيم هم‌نوا مي‌شود و سرود «اني ذاهب...» سر مي‌دهد و به کاروان انسان‌هاي ره‌رو و در حال حرکت مي‌پيوندد و حرکت را نقش خود و برخاسته از ترکيب خويش مي‌داند.[13]

وضعيت

وضعيت، يعني انسان موقعيت خود را در گذرا از ديروز، امروز و فردا مي‌بيند؛ مي‌يابد که آن‌چه بوده، به اختيارش نبوده است. اين‌گونه خود را محکوم مي‌يابد و به حاکم خويش توجه مي‌کند و رو مي‌آورد؛ حاکمي که ترکيب ندارد و «احد»، صمد و بي‌نياز است. اين بي‌نيازي نامحدودي را در پي دارد که پايه نامحدودي، احاطه، پايه احاطه، حضور و پايه حضور، آگاهي و شعور است. نامحدودي با بي‌مانندي هم‌آهنگ مي‌نمايد.[14]

رسيدن به «توحيد» در وضعيت انسان است؛ توحيدي که از همان درک بي‌واسطه از خود مايه مي‌گيرد. با اين تلقي و بينش، ما به «اللّه» همان‌گونه که در قلبمان حکومت داده‌ايم، در زندگي و لايه‌هاي اجتماعي خويش نيز حکومت خواهيم داد.

موضع‌گيري انسان در برابر حکومت‌ها، سياست‌ها و حوادث، با وجود اين بينش مشخص مي‌شود و او حکومتي با اين شاخص‌ها مي‌خواهد:

1. حکومتي هم‌آهنگ و هم‌گام با نظام حاکم بر هستي؛

2.‌ قانوني در اين سطح و گستره و نه در سطح قراردادها،

3.‌ حاکمي در اين قلمرو، نه در داخل مرزها... .

او از اين‌چنين حکومت، قانون و حاکمي در اين وسعت و عمق، هدفي بالاتر از رفاه، آزادي، عدالت و تکامل خواستار است.

انسان پس از تکامل به جهت‌گيري نيازمند است. رسيدن به تکامل نيز پايان نيست؛ چون اکنون آغاز پوچي است؛ آن هم به شکلي گسترده‌تر و پيچيده‌تر. پس انسان ناچار از جهت‌گيري است. حال انسان اين جهت‌ عالي‌تر يا پست‌تر را که همان رشد يا خُسر او باشد، با فرآيند شناخت، سنجش و گزينش بر مي‌گزيند. بنابراين، انسان موضع‌گيري‌هايش را از بينش‌هايش مي‌گيرد و بينش خود را هم از درک بي‌واسطه و حضوري خود به دست مي‌آورد.

انقلاب فرهنگي و زمينه‌سازي ظهور حق با همين بينش بنيادي آغاز مي‌گردد و به راهي مي‌رود که راه رسولان است.[15]

راه انبيا

براي واداشتن مردم به تفکر و آموزش کتاب و حکمت به آنان، بهتر است که از دارايي و درک بي‌واسطه و حضوري آنان از اين منبع شناخت، بهره‌برد، نه آن‌که سرمايه‌اي ديگر بسپريم. براي تحول و دگرگون ساختن ارزش‌هاي حاکم بر جامعه و مردم، از همين منابع دست اول بايد بهره گرفت. اين منبع شناخت، جدا از شناخت‌هاي تجربي و يا مطلبي علمي و شناخت‌هاي دست دوم است.

انبيا کارشان را با تکيه بر همين شناخت و با ذکر و يادآوري از همين شناخت آغاز مي‌‌کردند و به انسان‌ها نشان مي‌دادند که چگونه ميان خود و آن‌چه حاکم گرفته و هدف خويش ساخته، مقايسه نمايند.[16] [17]

آنان به انسان نشان مي‌دادند که چگونه ميان هدف‌ها و معبودهايش مقايسه کند و با اين مقايسه‌ها به تکبير و سپس به توحيد برسد.[18] و خدا را حاکم بگيرد و در درون و جامعه و جهان خود جز حکم او را گردن نگذارد.

از اين‌رو، بينش انسان از خودش دگرگون مي‌شود و راه مي‌افتد و در اين حرکت، رو به کسي مي‌آورد که بالاتر و عالي‌تر از اوست. با اين ديد، ديگر بهشت، مقصود انسان نيست، بلکه منزل اوست؛ و مقصد چنان است که مي‌فرمايد:  (اليه المصير )[19] و  (الينا ايابهم )‌[20] و  (الينا ترجعون )‌.[21]                                                                            

                                                                                                    ادامه دارد



[1]. سوره اسراء، آيه 81.

[2]. عين، صاد، درس‌هايي از انقلاب، انتظار، ص 29-30.

[3]. عين، صاد، درس‌هايي از انقلاب، انتظار، ص 30-31.

[4]. همان، ص 33-34.

[5]. همان، ص 37-40.

[6]. ر.ک. عـ ص، درس‌هايي از انقلاب / دفتر اول: انتظار، ص 51-52 و حرکت، عين ـ صاد، ص 72.

[7] . يعني به سوي خدا در سير و حركتيم.

[8]. همان.

[9]. ر.ک: عين ـ صاد، حرکت، ص 74-75.

[10]. کافي، ج1، ص 160.

[11]. ر.ک، عين ـ صاد، حرکت، ص 78.

[12]. پيشين، ص 79-80.

[13]. همان.

[14].

[15]. پيشين، 53-54.

[16]. انترکون في ما ههنا مينن، شعرا، 146.

[17]. پيشين، ص 61-62.

[18]. و ربک فکبر و ثبابک فطهر...، مدثر، 4-3.

[19]. سوره مائده، آيه 18.

[20]. سوره غاشيه، آيه 25.

[21]. سوره انبيا، آيه 35.

+نوشته شده درساعت توسط طاهره |

خضر (ع) : خداوند عمرش را طولاني نموده , و اين موضوع نزد شيعه و سني مسلم است و روايات بسياري بر آن دلالت دارد, از جمله:

در بحار به نقل از مناقب از داوود رقي روايت شده كه گفت : دو تن از برادرانم به قصد زيارت مسافرت كردند , يكي از آن دو از شدت تشنگي بي تاب شد به طوري كه از الاغ خود به زمين افتاد , و ديگري نيز دچار زحمت گرديد , ولي از جاي برخاست و نماز خواند و به درگاه خدا و پيغمبر و امير المومنين و امامان (ع) استغاثه كرد و يك يك آنها را نام برد تا به نام جعفر بن محمد (ص) رسيد , و شروع كرد التماس كردن و صدا زدن آن حضرت , كه ناگاه مردي را ديد به بالينش ايستاده و مي گويد : جريان تو چيست ؟ ماجراي خود را برايش بازگو كرد . آن مرد قطعه چوبي به او داد و گفت : اين را بين دو لب او (دوست از حال رفته) بگذار . همين كار را كرد ناگهان ديد او چشمش را گشود و برخاست نشست و اصلاً تشنگي احساس نمي كند , رفتند تا قبر مطهر را زيارت كردند .

و چون به سوي كوفه مراجعت كردند, آن كسي كه دعا كرده بود به مدينه سفر كرد و بر امام صادق (ع) وارد شد , آن حضرت فرمود : بنشين , حال برادرت چگونه است؟ آن چوب كجاست ؟ عرض كرد : اي آقاي من وقتي برادرم به آن حال افتاد خيلي غمناك شدم و هنگامي كه خداوند روح او را باز گرداند از خوشحالي چوب را فراموش كردم . حضرت صادق (ع) فرمود : ساعتي كه تو در غم برادرت فرو رفتي برادرم خضر نزد من آمد, به دست او براي تو قطعه چوبي از درخت طوبي فرستادم. سپس آن حضرت به خادم خود رو كرد و گفت : برو آن عطردان را بياور , خادم رفت و آن را آورد, حضرت آن را گشود و همان قطعه چوب را بيرون آورد, و به آن شخص نشان داد تا آن را شناخت , سپس دوباره آن را به جاي خود بازگرداند[1].


قائم (ع) نيز , خداوند عمرش را طولاني قرار داده , بلكه از بعضي روايات استفاده مي شود كه حكمت اينكه عمر خضر طولاني شده اين است كه دليلي بر طول عمر قائم (ع) باشد . شيخ صدوق قدس سره در كتاب كمال الدين در حديثي طولاني از حضرت امام صادق (ع) نقل كرده كه فرمود : عمر بنده صالح خضر (ع) را خداوند عمر طولاني عنايت فرمود نه به خاطر نبوتي كه برايش تقدير كرده باشد يا كتابي كه بر او نازل فرمايد و نه آييني كه شرايع ديگر را نسخ نمايد , و نه براي امامتي كه بندگان خود را به اقتداي به او ملزم سازد و نه اطاعتي كه بر او فرض فرمايد . بلكه چون در علم خداوند تبارك و تعالي  گذشته بود كه عمر قائم (عج) در دوران غيبت طولاني خواهد شد تا آنجا كه بندگان او باور نكنند و آن عمر طولاني را انكار نمايند . خداوند عمر بنده صالح (خضر) را بدون سبب طولاني ساخت مگر به علت استدلال به وسيله آن بر عمر قائم (ع) و تا اينكه دليل و برهان معاندين را قطع نمايد كه مردم را بر خداوند حجتي نباشد .[2]


در كتاب كمال الدين از امام رضا(ع) روايت شده كه فرمود: خضر (ع) از آب حيات آشاميده پس او زنده است و نمي ميرد تا در صور دميده شود و البته او نزد ما مي آيد و بر ما سلام مي كند ، صدايش شنيده مي شود ولي خودش ديده نمي گردد ، و او هر جا كه نامش به ميان آيد حاضر مي شود ، پس هر كه از شما او را ياد كرد بر او سلام كند ، او هر سال در مراسم حج حاضر است ، تمام مناسك را انجام مي دهد و در عرفه وقوف دارد ، پس بر دعاي مومنين آمين مي گويد ، و خداوند و حشت قائم ما را در هنگام غيبتش به وسيله او به انس مبدل مي سازد ، و تنهائيش را به او بر طرف مي نمايد . [3]

نام خضر(ع) بليا است و بعضي اسمهاي ديگري گفته اند ، علت اينكه خضر ناميده شده ـ چنانكه از شيخ صدوق آمده ـ اين است كه بر چوب خشكي نمي نشست مگر اينكه سبز مي شد ، و نيز گفته شده كه هرگاه نماز بگزارد اطرافش سبز مي شود . [4] و گفته اند براي اينكه او در سرزمين سفيدي بود كه به يكباره تكان خورد و از پي او سبز شد .



در نجم الثاقب روايت كرده كه حضرت قائم  به هر سرزميني كه بگذرد ، سبز و پرگياه مي شود و آب از آنجا مي جوشد ، و چون از آنجا برود آب فرو مي رود و زمين به حال خود بر ميگردد .[5]

مي گويم : اين خبر شواهد ديگري نيز داد كه آوردن آنها با اين مختصر سازگار نيست . خضر(ع) ، خداوند متعال به ا و قدرت و نيرويي عنايت فرموده كه به هر شكل كه بخواهد در مي آيد ، چنانكه علي بن ابراهيم در تفسيرش از امام صادق (ع) روايت كرده .[6]

قائم (عج) ماموربه علم باطن بود . چنانكه به موسي (ع) گفت : « انك لن تستطيع معي صبرا" و كيف تصبر علي مالم تحط به خبرا"» ، همانا تو هرگز همراه من صبر نتواني كرد و چگونه صبر نمائي بر آنچه نسبت به آن علم و احاطه ندراي ؟.

قائم (عج) نيز مامور به علم باطن است ، چنانكه در علم و حكم آن حضرت گذشت . خضر (ع) وجه كارهايش آشكار نشد مگر بعد از آن كه خودش فاش كرد .

قائم (ع) نيز وجه غيبتش آن طور كه بايد مكشوف نمي وشد مگر بعد از ظهور .  


خضر (ع) هر سال در مراسم حج شركت مي كند و تمام مناسك را انجام مي دهد .

قائم (عج) نيز هر سال در مراسم حج شركت مي كند و مناسك را بجاي مي آورد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[1]  بحار الانوار , 47/138
[2]  كمال الدي ، 2 / 357

+نوشته شده درساعت توسط طاهره |